|
ملانصرالدین های ارغوانی خاطرات گوزهای از دست در رفته
| ||||||
|
کار از کار گذشته بود ... سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود. عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن! سمیه با صورتی که مثل لبو سرخ شده بود، ناخن هایش را بر روی دسته چوبی صندلی خراش میداد. دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش ...
ادامه مطلب [ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 05:24 ] [ بهداد ]
سال 56 یعنی یک سال قبل از انقلاب من با دو نفر دیگر از بچه های روستایمان به نام قربانعلی و محرم در شهر اراک درس میخواندیم. هر سه نفر کلاس سوم راهنمایی بودیم و یک خانه در شهر اراک اجاره کرده بودیم. در یکی از شب های سرد زمستان که برف زیادی می بارید قربانعلی مقداری باقلی که از ده آورده بود بار گذاشته بود آنشب تا نیمه های شب ما در پشت ادامه مطلب ![]() فواد کرمانی شاعر ارجمند همشهری من یک رباعی هزل گونه داره که من در طی سالها طبابت بارها و بارها حقیقت داشتن مضمون مطرح شده در این رباعی رو به دو چشم خودم دیده ام.... مثلا همین چند روز قبل که جوانی با پای خودش برای یک کار ساده درمانی به بیمارستانی مراجعه کرده بود اما فقط دو ساعت بعد انگار سالها بود که از حیات محروم و مرحوم بود..... یا بیماران ادامه مطلب پسر ملانصرالدین میره سربازی و از بدشانسی میفته زیر دست داروغه، یک شب داروغه پسر ملا رو به وسط میدون شهر میبره و میگه امشب حکومت نظامی اعلام شده و از هفت شب به بعد هر کسی رو تو خیابون دیدی در جا بزنش ... داروغه میره تا سوار درشکه بشه ، میبینه صدای ادامه مطلب ![]() جوک تعریف کردن شباهت عجیبی با تئاتر بازی کردن دارد. در هر دوی آن ها کیفیت اجرا بسیار مهم است. همان طور که اجرای ضعیف و مزخرف یک نمایشنامة عالی از مثلا شکسپیر یا بکت می تواند متن را نابود کند، تعریف کردن آبکی یک جوک فوق بامزه هم می تواند آن را به خاک فنا بدهد! رموز و فنون تعریف جوک آنچنان ظریف و پیچیده است که آیزاک آسیموف آمریکایی (همان اسحاق عاصماف روسی) در کتابی تحت عنوان«گنجینه شوخی ها» به تشریح آن پرداخته و در مورد نحوة تعریف کردن، انتخاب درست مخاطب و چگونگی جلب توجه او توصیه های بهدردبخوری کرده است. (راستی کسی می داند این بشر در مورد چه موضوعی هنوز کتاب ننوشته؟!) ما هم این جا چند تا از کلیدی ترین دستورالعملهای این کار خطیر را به آگاهی شما میرسانیم. ادامه مطلب پسر ملانصرالدین واستاده بوده سر کوچه شون هی اخ و تف مینداخته و باخودش میگفته: نامرد عجب دست فرمونی داشت! یک بابایی ازش میپرسه: ببخشید، میشه بگید چیکار میکنید؟ پسر ملا یک تف غلیظ میندازه روی زمین و میگه: طرف تو کوچه شیش متری با یک درشکه هیجده اسب اومده بود میخواست دور بزنه گفتم نمیشه گفت: اگه شد چی؟ گفتم اگه شد بیا برین تو دهن من! ! نامرد عجب دستفرمونی داشت :) ادامه مطلب پسر ملانصرالدین در یک شب پر از برف و بوران از سر زمین به خانه برمیگشته که یهو می بینه در مسیر ریل آهن کوه ریزش کرده و یک قطار هم با سرعت در حال نزدیک شدن هست ! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه. رانندة قطاره تا آتیش می بینه فورا ترمز میزنه و قطار قیژ می ایسته. همچین که قطار ادامه مطلب
پسر ملانصرالدین کلاس پنجمش را یک ضرب قبول میکند و برای مژدگانی نزد پدرش میرود ملانصرالدین برای اینکه بفهمد پسرش چیزی بارش هست یا نه از پسرش تست هوش میگیرد پسر ملا اعتراض میکند و میگوید قبول نیست تو قول داده بودی در صورت قبولی یک کره خر زیبا را به من مژدگانی دهی پس باید به قولت وفا کنی! ملانصرالدین میگوید عزیزم ادامه مطلب |
||||||